پایگاه مقاومت بسیج شهید بهشتی
 
سه شنبه 31 مرداد 1396 -

رای به سایت :
1441
محبوب

شهید عبدالرضا باغبان

تاریخ شهادت:  
محل شهادت:  دوم حمله والفجر در خاک عراق

بسم الله الرحمن الرحیم

 



ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه یقاتلون فی سبیل الله فیقولون و یقتلون


«بدرستیکه خداوند جانها و مالهای مومنین را می­خرد و برای ایشان است بهشت برین آنها در راه خدا جهاد می­کنند و دشمنان دین را می­کشند و یا کشته می­شوند.»


شهید عبدالرضا باغبان بحق از نیکان و خالصان بود و لیاقت داشت تا به دیدار خدایش برود. شهید عبدالرضا باغبان در تاریخ 1/1/1344 در شهر تهران دیده به این جهان فانی گشود دوران کودکی شهید سراسر خاطره­هایی است از خوش اخلاقی و احترام به پدر و مادر، توجه به مسائل اسلامی که از سن 11 سالگی نماز را شروع کرد و سعی اش بر این بود که روزه­هایش را تا آنجا که می­تواند بگیرد و دوران دبستان او همراه با رضایت معلمین و اولیاء دبستان همراه بوده و هنگامی که تحصیلات راهنمایی را می­گذراند انقلاب اسلامی پا گرفت.


 از گوشه و کنار زمزمه­هایی به گوش می­رسید که مردم به مخالفت رژیم ملعون شاهنشاهی برخاسته بودند در این موقع سوم راهنمایی بود وقتی اعلامیه­های امام از نجف می­رسید هرگونه سخنی که گفته بود عمل می­کرد و لبیک می­گفت تا اینکه امام به پاریس رفت اعلامیه­هایش را بصورت علنی به گوش ملت شهید پرور می­رساند، خلاصه در کوچکترین برنامه­های این انقلاب شرکت داشت چه بصورت پنهانی و آشکارا و گفته­های امام عزیزمان را مو به مو به مرحله عمل در می­آورد و با آن سن کمی که داشت خانواده را هم تشویق به کارهایی که خود انجام می­داد می­کرد اغلب اوقات از مدرسه بیرون می­رفت و همراه با دوستان همفکر و عقیده خود در راهپیمایی­ها و تظاهرات شرکت می­کرد تا اینکه انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید.


 و باز هم در هر برنامه­ای که به پیشبرد این انقلاب کمک می­کرد مضایقه نمی­کرد و با وجود اینکه محصل بود در گشت­های شبانه همراه با برادر بزرگترش شرکت می­کرد و در مدرسه با گروهک مقابله می­کرد و به هر صورتی که می­توانست در پشت جبهه و در سنگر مسجد همراه این انقلاب بود تا اینکه رژیم صدام بعثی کافر به سر کردگی اربابانش به خاک عزیز میهنمان و به جمهوری اسلامی ایران حمله کرد ،عبدالرضا شب و روز نداشت و ناراحت بود که چرا سنش کم است و نمی­تواند به جبهه برود و با این کفار بجنگد تا اینکه به سن 16 سالگی رسید.


 در این زمان با خستگی کارهای روزانه و درس خواندن، شبها به گشتهای شبانه می­رفت و با منافقین داخلی می­جنگید، می­گفت اگر نمی­توانم در جبهه بجنگم باید پشت جبهه را حفظ کنم و همیشه ناراحت و غصه­دار از این بود که چرا بعضی­ها هنوز این انقلاب را درک نکرده­اند و از بی عفتی زنان در انظار رنج می­برد و تا آنجا که می­توانست با آنان مقابله می­کرد و با شدت با آنان برخورد می­کرد و نماز و روزه­اش قطع نمی­شد و تقریباً مرتب به دعای کمیل و نماز جمعه می­رفت ،کمتر می­خندید و اصرار زیادی داشت که حرف کسی را نزنیم و غیبت نکنیم.


 نمازش را با خضوع بپا می­داشت. نماز شب را فراموش نمی­کرد. کلاس دوم نظری که رفت نیمه­های سال بود که امام فرمان رفتن به جبهه ها را داد و گفت که رفتن به جبهه­ها واجب کفایی است این سخن امام را لبیک گفت شبانه به خانه آمد و گفت در بسیج مسجد مهدی(عج) برای رفتن به جبهه ثبت نام کرده­ام و فردا عازم پادگان هستیم برای گذراندن عملیات مقدماتی و از پدر و مادر اجازه گرفت و عازم جبهه شد این اولین باری بود که بدون پدر و مادر و خانواده به سفر می­رفت به همین دلیل نبودنش در خانه برای خانواده­اش خیلی مشکل بود هیچ موقع به پدر و مادرش و خواهر و برادرش بی­احترامی نمی­کرد و بلند حرف نمی­زد و مهر عجیبی در دل همگان گذاشته بود ولی خوب چون سفرش برای خدا بود و راهش راهی الهی و هدفش هدفی مقدس خانواده را دلداری می­داد و دوریش را تحمل می­کردند به همراه دوستانش عازم جبهه شد.


 درس را رها کرد و به دیار عاشقان رفت در سنگر حق علیه باطل به جنگیدن با دشمنان خدا پرداخت او در عملیات بیت المقدس در عملیات فتح خرمشهر شرکت داشت ولی چون خواست خدا نبود و عمرش باقی به سلامت به خانه برگشت با خاطره­هایی فراوان و گفتنیهای بسیار مانند مردی شده بود پخته و جا افتاده در این موقع هفده سالش بود در نامه­هایش همیشه از آیه­های قرآن و احادیث می­گفت و اصرار داشت در دعای به امام و در آخر نامه­اش این دعا را می­نوشت (خدایا خدایا تا انقلاب مهدی (عج) خمینی را نگهدار) در یکی از نامه­هایش نوشته بود اگر هنوز بعضی­ها هستند که به این انقلاب ایمان نیاورده­اند و قدرش را نمی­دانند امیدوارم هرچه زودتر توبه کنند و دست از لجبازی بردارند و یک لحظه فکر کنند ببیند که تا به حال برای این انقلاب چکار کرده­اند و می­نوشت از خدا برایش طلب مغفرت کنید تا از گناهان پاک شوم تا بلکه به آن درجه برسم که خداوند مرا لایق شهید شدن بداند.


می­گفت به گفته امام اگر بکشیم پیروزیم و اگر هم کشته بشیم باز هم پیروزیم. او آماده شهادت بود و حقاً که لیاقتش را داشت او مال این دنیا نبود اصلاً به این دنیا فکر نمی­کرد از تجملات بیزار بود و همیشه ساده می­پوشید در خانه خیلی کمک خانواده بود و خوشحال از این بود که همه اهل خانه همفکر و عقیده هستند. آخرین نامه­ای که از او به یادگار مانده همزمان بود با بازگشایی مجلس خبرگان و دعا کرده بود و از ما هم خواسته بود که دعا کنیم که خداوند امام عزیز را تا انقلاب جهانی حجت ابن الحسن زنده و بسلامت نگه دارد. انشاءالله و از همه حلالیت طلبیده و خداحافظی کرده بود. و بالاخره در تاریخ 12/5/62 در مرحله دوم حمله والفجر 2 در خاک عراق (در تیپ سید الشهداء) به درجه رفیع شهادت رسید. امیدواریم که خداوند تبارک و تعالی این قربانی را همچون قربانی ابراهیم قبول کند امید بر آن داریم که رهرو راهش باشیم و نگذاریم خونهای این عزیزان پایمال شود و در انتقام آنها در مقابل دشمن بایستیم بلکه خداوند عنایتی فرماید و آقا امام زمان (عج) با ظهور خود این انقلاب را به انقلاب جهانیش متصل فرماید و لایق آن باشیم از سربازان حضرت مهدی (عج) باشیم.

 

هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه

یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه

فریاد و فغان دارد، دردی کش میخانه

بشکسته سبوهامان، خون است بدلهامان

خاکستر و خون دیدم، ویرانه به ویرانه

هر سوی نظر کردم، هر کوی گذر کردم

دیگر نبود دستی، تا موی کند شانه

افتاده سری سویی، گلگون شده گیسویی

چون کوزه نگون گشته، بشکسته چو پیمانه

لبخند سروری کو، سرمستی و شوری کو

فریاد اباذرها، ره بسته به بیگانه

تا سر به بدن باشد، این جامه کفن باشد

از خانه نشان دارد، خاکستر کاشانه

آتش شده از خرمن، وای من و وای من

رفتند از این خانه، رفتند غریبانه

ای وای که یارانم، گلهای بهارانم